نظر علي الطالقاني
74
كاشف الأسرار ( فارسى )
است از حواسّ ظاهره و مشاعر باطنه و كيفيّت اعضاء و ترتيب استخوانها و رگها و اعصاب و پىها و اختلاف آلت رجوليّت و انوثيّت و رحم و بچّهدان و كيفيّت توالد و تناسل و اختلاف الوان و اشكال و رنگهاى الوان مرغان ، سيّما طاووس ، و حيوان و انسان شدن نطفه و انواع مرغان شدن تخم ايشان و محبّت و عداوت فطرى ايشان نسبت به طفل و همجنس و دشمنان ايشان . و بعد تفكّر نمايد در اشجار و نباتات و ميوهها و حبوبات و اوراق و اقسام گلها و خاصيّت و تأثيرات ايشان . و بعد تفكّر نمايد در عناصر اربع و درياها و كوهها و زمينها و معدنها و چشمهها و جواهرات و تلألؤ و خاصيّت ايشان . و بعد از همه ملاحظه كند كه اين همه آنچه دارند همه به اضطرار و بالفطره دارند و هيچكدام را اختيارى نيست ، همه در تبدّل و انقلاب و گرفتار نقص و ازدياد و ضعف و اشتداد و موت و حياتند . بسا چيزها خواهند نشود مىشود و مىخواهند بشود نمىشود و همه در قبضهء قدرت و كفّ با كفايت شخص ديگرند . همه كار تواند اى سبحان * باز در كار تو همه حيران دليل دهم آن است كه چون سير در خود و ديگران و اوضاع زمين و آسمان نموديم و جميع عقلاء و پيغمبران و ملائكه و مقرّبان نموديم ، همه را عاجز و مضطرّ و بيچاره و مقهور يافتيم و به چشم حسّ و عقل علانية ديديم كه همه مورد تبدّل و انقلاب و موت و حياتند . پس بالبديهه مبدّل و مقلّب و مميت و محيى هست كه اينها همه مستند به او است . و علاوه بر اين ديدم كه همهء ايشان به زبان حال و به لسان قال مقرّ و معترف و شاهدند و همه شهادت مىدهند و هيچكس اين اوضاع را نسبت به خود نداد و خود را مختار در كمالات خود ندانست ، و اگر مثل فرعونى ادّعا نمود كذب و افتراء او بر همه ظاهر شد و از وى اثرى باقى نماند . و علاوه بر اين ديديم كه چنين بزرگواران با آن يد و بيضاء و كرامات و معجزهها آمدند و پىدرپى لباس سفارت پوشيدند و كتاب و پيغام و امر و نهى و نامه آوردند و متّصل فرمودند كه سلطان حقيقى به ما چنين و چنان وعده داده و جميع وعدههاى دنيوى ايشان ، از نزول عذاب و هلاك و مسخ متمرّدان و خلاصى و رفاهيّت نيكان ، همه ظاهر و هويدا شد . پس ديگر چگونه مىشود كه شخص اعتقاد نكند و از اين مطالب نتيجه نگيرد سيّما با انضمام اينها به لزوم انتهاء سلسله ممكنات به واجب و بطلان دور و تسلسل و ساير شواهد و دلايل ؟ بلى خواهد اعتقاد نمود و لكن مشروط است به زهد و تقوى و اعراض از تقليد و تعصّب و تكبّر و دنيا ، و الّا به اندك زمانى چشم